گاه نوشت های یک بانو

یک زن،یک همسر ویک مادر هستم

یکسالگی

یکسال پیش در چنین روزی

خدا محبتش را درحق من تمام کرد و فرشته ی کوچکی را به آغوشم سپرد

فرشته ای که هر روز درمقاب چشمانم قد کشید و تغییر کرد و بزرگ شد

آرامشی که از تلاقی نگاهمان به من دست میداد وصف ناشدنیست

بارها خسته و غمگین شدم

ولی عشقم را روز به ورز بیشتر کردم و در لذت بچگی فرزندم غرق شدم

به قول دوستی

ما پاشا رو بزرگ نمیکردیم

این پاشا بود که مارو بزرگ میکرد

صبورتر ، قوی تر و مهربان تر میشدیم

گرفتاری های زندگی باعث نمیشد از او غافل شویم

پسرک کوچک من کم کم نشست ،چهاردست و پا شد و حالا یکماه و چند هفته س که راه میرود

و البته میدود

با هم فوتبال بازی میکنیم و البته او بیشتر عاشق تماشای فوتبال منو پدرش است

فریاد شادی اش از ذوق که بلند میشود دلم را آب مبکند

آخ که چه زود گذشت

ولی هنوز فرصت دارم تا در لحظه لحظه ی کودکیش غرق لذت شوم و کیف کنم

ساعت 16:27 دقیقه 30آبان ماه 1397

اولین سالگرد زمینی شدن فرشته ی کوچکم


پ.ن: عکس جدید بعد از جشن تولد ان شاله

جشن تولد پاشا بریا جمعه شب هماهنگ شد و مهمونامون مامانم اینا و برادرشوهر بزرگه شدن

تم مینیون انتخاب کردم براش و ی ریسه و چنتا لیوان پفیلا و دوتا فلش به سمت تولد  براش خریدم

دیشبم کیک رو هماهنگ کردیم گرد ساده با طرح مینیون

فقط مونده ی کادوب برای مامانم بخریم اخه قرار بود تولدش رو با پاشا باهم بگیریم

جای سوختگی سرو دست پاشا پوست قهوه ایش ریخت و جاش صورتی روشن مونده 

ان شالله تا جمعه همونام برطررف بشه و کسی متوجه نشه

همسری به مامانش گفته جریان سوختگی رو وقتی ب مامانش زنگ زدم بهم گفت پاش سوخته؟

خیلی ناراحت شدم باز ب من میگن دهن لق

به همسری پیام دادم که قرار بود ب کسی نگیم تو رفتی ب مامانت گفتی که از فردا هرمی منو میبینه نصیحتم کنه و مادری یادم بده

فقط دلم میخواد این خبر رو از دهن یکی دیگه بشنوم اون وقت من میدونم خبرکشی مامان همسری

اون وقت نشونشون میدم کی خبر کشه

اه باز ذهنم درگیرشون شد

بی خیال

خودمم که سرتون نیاد ان شالله جای سوختگی پشت لبم هنوز خوب نشده ی تبخال گنده دراومد

اللبته اان رو به بهبوده خداکنه زودی خوب بشه

جمعه شب عروسی دوستمم دعوتم خداکنه مهمونامون زود برن ک ما ب عروسی هم برسیم

البته طرقبه س نمیدونم ب موقع میرسیم یا نه

خونه هنوز کار دارم و باید مرتب کنم و تمیزکاری

دیروز مبلا رو شامپو کشیدم کلی رنگ باز ردن طفلیا

النم پاشا خوابه

امروز بهداشت نبردمش 

همسرم نگران تب کردن پاشا بود گفت باشه شنبه ببرمش که مهمونی مونم تموم شده باشه

خب با اجازه تا بعد

ان شالله پشت بعد با عکسای تولد خدمت برسم

ای جان عزیزم خدا حفظش کنه 
تولدش مبارک باشه و تولدشم به سلامتی برگزار بشه انشالله 
توی کانالت خوندم توی سونوی آخر متوجه شدن آب دور جنین کم شده 
از کجا متوجه شدی؟ توی معاینه آخر دکتر بهت گفت؟ یا علائم خاصی داشتی
سلام عزیزم
ممنون گلم
آره تو سونو پر رنگ نوشته بودن که آب دور جنین از حد نرمال کمتره دکترمم گفت صبح فردا بستری بشم
نه هیچ علامتی نداشتم نه آبریزش نه چیزی
فکر میکنم چون پاشا خیلی درشت بود دیگه جایی واسه آب نذاشته بود خخخخخ
سلااام
تولدش مباااارک
چه زود یک سال گذشت ... عزیزممم
ان شاءالله زیر سایه پدر و مادرش به خوبی و خوشی بزرگ بشه
سلام به روی ماهت
آره خودمم باورم نمیشه ی سال گذش و پسرک ریزه  میزه ی من الان تپل مپل شده و میدوئه برای خودش
موش بخوردت تو رو :* 
ماشالله .خدا بهت ببخشه .خیلی ناز و بانمکه
سلام گلم لطف دارین شما
خدا علی آقای شمارو هم حفظ کنه
ای جان
خدا حفظش کنه
فداتون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan