قبل هتل ی جای دیگه کار میکردم

تو راه برگشت هرشب تو ایستگاه اتوبوس دختری رو میدیدم که سر آستین مانتوش س نوار طلایی دوخته شده بود

خیلی دوست داشتم این مانتو هارو

کم کم سر حرف رو باهم بازکردیم و چند شب بعد دوست بودیم و هرشب منتظر بودیم که همدیگه رو ببینیم

از سرکارم که بیرون اومدم یکماهی بیکار بودم

به پیام دادم و گفتم کاری بریا من سراغ نداری؟

گفت همین الان پاشو بیا هتل

رفتم و همون لحظه استخدام شدم خخخخخ

پارتیم خیلی کلفت بود دیگه

رو همین حساب وقتی هتلمون به مسئول خونه داری نیاز داشت منم یکی از دوستام که تو اتوبوس باهم دوست شده بودیم معرفی کردم

فکر میکردم مث رابطه ی منو دوستم که خیلی خوب بود حتما با اینم رابطه م خوب خواهد بود

ولی نشد

تو هتل به مسئول خریدمون علاق پیدا کرد، ی پسر جوون متولد 69 هیکل و قد بلند وسبزه و چشم ابرو مشکی

این آقا هرروز و هرلحظه تو اتاق من بود بخاطر اینکه همیشه یه فاکتو رداشت که باید من ثبت میکردم یا من کارش داشتم باید بهش میگفتم

وقتی بینشون بهم خورد به من میگفت تو بهش علاقه داری و از من دزدیدیش

هرچی میگفتم بابا این سن داداش منه چ حرفیه میزنی 

ب خرجش نمیرفت

تو هتل ی مدت بود که مدیرداخلی مون غذای پرسنل رو سهمیه بندی کرده بود

نمیدونم ناهار چی بود که هردونفر باهم باید میخوردن مثلا برنج حدا بود ولی اون مرغ بود نمیدونم چی بود نصفه بود

من همیشه دیرتر میرفتم که با اون دختر برخورد نداشته باشم ولی اون روز مجبور شدم که برم

وقتی رسیدم دیدم همه دونفر دونفر نشستن کنار هم من مونده بودم و اون آقا

یهو دختره جلو همه برگشت گفت شمام باهم بشینین ،باهم بخورین دیگه

همکارمم غذارو نصف کرد و رفت بین آقایون نشست و منم  ی گوشه ناهارمو خوردمو برگشتم اتاقم

یا مثلا خدمه ی لابی همیشه برای من چایی میاورد،بهش میگفتم مرتضی تو هم چایی هات رو دستت مونده هی میاری برای من

اما دوستم مدام جلو همه میگفت خوبه والا پشت میزش نشسته و چایی میخوره اونوقت ما باید تو اتاقا پدرمون دربیاد وتمیز کنیم اونوقت حقوق این از همه بیشتره

جوابشم که میدادم نفهم تر از این بود که آدم بشه پس سکوت میکردم

یا مثلا اگه تو اتوبوس منو میدید اینقدر بی ادب بود که جلوی اون همه آدم با من بد حرف میزد و فحش میداد

از ایستگاه تا هتل پشت سرم راه میومدو چرت و پرت میگفت

حتی مدیر داخلی مونم هواشو داشت

ی روز که برای نماز میرفتم لاندری درو قفل کرد و نذاشت باهاش بحثم شد برگشتم پایین و تو نمازخونه که پر بود از چمدون مسافرانماز خوندم

اما مدیرمون جلو همه برگشت گفت تو اگه ریگی به کفشت نباشه نمیری بالا نماز بخونی میرفتی تو یکی از اتاقا نماز میخوندی

حالا بیا بگو تو اتاقا نماز بخونمم این خانوم ی حرفی میزنه

یا مثلا تو ی روز شلوغ که کلی مسافر داشتیم همکار سابقمون ک خانوم کم حجابی بود اومده بود بهمون سر بزنه ،نشسته بود تو لابی و با همکارم حرف میزد

اونوقت اون هی از بی سیمش به من زنگ میزد و فحش میداد ک تو گفتی اون خانومه بیاد هتل

اصن ی وضعی

وقتیم که به مدیرم گفتم بجای اینکه اونو آروم کنه منو دعوا کرد که دیگه این خانوم حق نداره بیاد هتل بهتون سر بزنه

ی روزم مسافر ی شبه گرفتم و اتاق ب اندازه کافی تمیز نبود

هرچی میگفتم برو اتاق تمیز کن میگفت به من مربوط نیست 

منم چونمسافر گرفته بودم مجبور شدم با پذیرش شبمون برم اتاق تمیز کنم

ولی به مدیرم که اصفهان بود اطلاع دادم

مدیر داخلی مونم که ازخواب بیدار شد اومد تواتاقم با من دعوا کرد که یا کاری رو نکن یا به کسی خبر نده


خداروشکر که دیگه اونجا نیستم و دیگه اون خانوم و مدیرداخلی بی خودم رو تحمل نمیکنم

کارکردن با ی آدم عصبی و دیوونه واقعا سخته