منو پاشایی این موقع شب :: فقط برای همســــــــــرم

فقط برای همســــــــــرم

دوست داشتنت درمن پایانی ندارد

فقط برای همســــــــــرم

دوست داشتنت درمن پایانی ندارد

منو پاشایی این موقع شب

سه شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ

سلام

دولت محترم با قطع کردن فضاهای مجازی دیگر،منو به سمت این فضای مجازی سوق که چه عرض کنم،رسما هول داد😁

خب امروز پاشا چهل و یک روز رو پشت سرگذاشت وچند دقیقه س که وارد روز چهل و دوم شده

روز چهل و یکم رسما روز سختی بود

خب از کجا بگم؟

یعد رفتن مادر شوهر پدر شوهرم رسما مهمون بازی ما تموم شد

اولین مهمونی هم که دعوت شدیم عروسی پسرکوچیکه ی دایی سومی بود

«وحید»

هیچ وقت تصورشم نمیکردم،پسرکوچولویی که روی پای من با لالایی من میخوابید،حالا دامادیشه

بخاطر پاشا نمی تونستم برم

البته پاشا بهترین بهانه بود،آخه نهدلباس مناسب و سایزی داشتم،نه موی رنگ شده و چهره ی اصلاح شده ای😁

فقط بهش پیام دادم که دعا به جون پسرم بکنه که من تو مراسمش نیستم

وگرنه به تلافی کارایی که تو عروسیم کرد،قبل از عروس کشون گلای ماشین رو میکندم میدادم دستش😅

اونم حواب داد اختیار داری دختر عمه،دستور بده ده تا ماشین گل میزنم تو گلاشو بکن😉

بعد عروسی وحید تنها کسایی ک سراغ منو گرفته بودن که هروقت رفتم خونه مامانم بیان دیدنم دایی دومی و سومی بودن

منم برای شب یلدا قرار بود برم خونه مامانم،بهون اطلاع دادم که جمعه تا شب هستم

شب یلدا پاشا یکماهه می شد

به همین مناسبت یک کیک شبیه سیب خریدیم و رفتیم خونه مامانم

مامانمم کلی تدارک دیده بود و برای شام هم کله پاچه پخته بود

اون شب خیلی مراعات کردم که تخمه و اینازیاد نخورم که نفخ نکنم

ینی رسما شیر دهی خراست😢هیچی نمیه خورد آخه(فقط ازاین نظر خره ها،وگرنه وقتی پاشا زل میزنه تو چشام و قلپ قلپ شیر میخوره انگار دنیارو بهم دادن😍)

روز جمعه هم زندایی دومی و دخترش ک تازه بچه دومش سه ماهخ شده بود با دختر هفت ساله ش اومدن دیدنم

اون لحظه پاشا کلی گریه کرد و جیغ کشید،اتاق هم گرم بود و منم کلی عرق کرده بودم وپاشا هم مدام تقلا میکرد و من نمیتونستم آرومش کنم،جوری شد که فکر کردن من بچه دازی بلد نیستم😢

ادامه دارد...

ابان ک دارم تایید میکنم این پست رو

پاشت ۴۸روزه شده😅


  • بانوی عاشق

نظرات  (۶)

آااااخی عزیزم بسلامتی چهل روز و خورده ای هم گذشت ماشالله داره بزرگ میشه ،خوب شد فضای مجازی قطع شد ما شما رو اینجا زیارت کنیم بابا چشممون خشک شد از بس منتظر پست هات بودم 
اخی چشم بهم بزنی بچه ها زود بزرگ میشن عروس داماد میشن 

پاسخ:
آره دیگه مث برق و باد دارن میگذرن این روزها
آره از مضایای قط شدن نت این شد
وای فکر کن من مادرشوهرمیشم:-) 
  • فری خانوم
  • ای جانم گل پسر 😘

    پاسخ:
    فدات
  • حاج خانوم
  • خدا حفظش کنه براتون :)))))))
    منم نی نی :))))
    پاسخ:
    ممنون حاج خانومم
    ان شالله بزودی
    عزیزمممم بچه داری واقعا سخته
    پاسخ:
    والبته شیرین:-) 
    سلام
    وقتتون بخیر
    خدا حفظش کنه پاشا رو براتون
    ماشاءالله

    لطفا به میس رز هم بگید بنویسه
    دوست داریم از احوالات خودش و مطهره خانوم باخبر باشیم
    پاسخ:
    سلام رهرو جان
    ممنون عزیزم
    چشم بهش میگم،با گوشی سختش میشه تو بلاگفا پست بذارن
    سلام عزیزم..
    حالت چه طوره؟
    چه میکنی با بچه داری؟خسته نباشی بانو...ببوس گل پسرتو از طرف من.
    خوندم کامنت خصوصیت رو عزیزم...
    فدای سرت که غلط داشتی.راحت باش گلم من متوجه میشم.آخه با گوشی لمسی سخته کامنت گذاشتن.
    مواظب خودت باش.
    شبت بخیر.
    پاسخ:
    سلام آواجان
    خوبم خداروشکر
    میگذرونم دیگه،خداروشکر قلق پاشا دستم اومده و دیکه مث اوایل زود خسته نمیشم
    الان با هرلبخندش قند تو دلم آب میشه،مخصوصا ک آقو آقو میکنه و دل همه براش قنج میره
    توهم مواظب خودت باش عزیزم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">