دیشب دیر اومد

دیر که میگم نه نصف شبا

سات هشت خونه بود

اما من اینقدر کم آورده بودم که هر ثانیه ش قد یه ساعت برام گذشت

پاشا تازه خوابش بده بود ک علی نون بدست اومد خونه

پاشا تا صدای در رو شنید سریع نشست

مگه میشد مهارش کرد

باباش رو تو تاق خواب دیده بود

سریع بلند شد و رفت سمت باباش و محکم پاهاشو بغل کرد که باباش مجبور بشه بغلش کنه

دونفری اومدن تو پذیرایی یکم باهم بازی کردن و منم شام رو گرم کردم 

شام رو خوردیم و منم به پاشا غذا دادم

سفره رو که جمع کردم علی پرسید:

عفت نظرت درمورد کارم چیه؟اینجا (کارخونه)که باشم دیگه مث شرکت نیست،صبح میرم شب میام و اینقدر خسته م که نا ندارم

دیگه اونجور نیست که دیر برم و زود برگردم،دیگه عصرا نیستم که باهم بریم پیاده روی

دلم لرزید

گفتم خب اینجا تو باید مدیریت کنی که حداقل تو خونه یه ساعت برای من باشی

هی نگی وای چقدر خسته م و خیلی خسته م و پاشا رو بگیر از این حرفا

منم به خودم قول دادم کمتر توقع داشته باشم و خسته نباشم موقعی که میاد خونه

بعدش گفت که با مهندس بحثش شده و قراره فرداشب(ینی امشب) برن شرکت و سنگاشونو وابکنن

نمیدونم چی به صلاحمونه ولی ازخدا میخوام هرچی به صلاحمونه سرراهمون قرار بگیره

مهندس ظاهرا کلا پرده ی حیا و احترام بین خودشو وهمسری رو پاره کرده و کلا یه روی دیگه ش رو بروز داده

علاوه براینکه به من پیام داده و مظلوم نمایی کرده به باقری هم پیام داده و کلی دروغ سرهم کرده

همسری میگفت به باقری پیام داده و گفته که ما دوسال سرسفره ی اون زندگی کردیم

همسری طفلک حتی نمیدونه خونه ی مهندس کجاست که اگه یه روزی خدای نکرده کار به شکایت کشید بخواد دادخواست براش بفرسته

از دیشب ذهنم درگیره

ازطرفی شرکت کار ساده و خوبی بود،درآمد خوبی داشت البته اگه مهندس کم کاری نمیکرد

حالا نمیدونم تکلیف شرکت چی میشه؟آیا مهندس سهم همسری رو میخره

یا کلا همه چیز رو میذارن وسط و نصف میکنن هرکسی به راه خودش میره

مهندس قراره با داداشش امشب بیاد و همسری تنها میره شرکت

خداکنه به نتیجه ای برسن که نه سیخ بسوزه نه کباب

همسری هم ، هم خوشحاله هم نگران

خوشحال برای جدایی از شریکی که کم کاری میکرده

ناراحت از دست دادن شرکتی که برای جون گرفتنش جونشو گذاشته بود

الخیرُ فی ما وقع

خدا خودش همه چیز رو ختم بخیر کنه 

مارو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین


همسری ظهر اومد خونه و پستم رو تایید نکردم

پاشا بیدار شدو بادیدن باباش از ذوقش دیگه نخوابید

تا همین نیم ساعت پیش مدام تو خونه رژه میرفت و میخندیدو با خودش حرف میزد

الانم بعد فوتبال پدر وپسر خوابن و منم تو اتاق خواب میخوام ادامه خیاطی مو انجام بدم